شعر آزادی شعر امید

شعر آزادی   شعر امید آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي دست خود ز جان شستم از براي آزادي شاعران سبز ایران

12/22/2013

اکنون که قناری ها
را سر می برند
اکنون که باز
سودازدگانی کباب جگر چکاوک را خوش دادند
کودکانمان را چه گونه فرا یاد آریم
که
پرنده ای بوده و آوازی

چه روزگاري كه در آنكلمه هايماناسباب تشويش اذهان اند.و سكوتمخرب ترين صداهارعشه مي افكند بر سلول هاي خاكستري ذهنو من و تو ...
12/21/2013

چه روزگاري كه در آن

كلمه هايمان

اسباب تشويش اذهان اند.

و سكوت

مخرب ترين صداها

رعشه مي افكند بر سلول هاي خاكستري ذهن

و من و تو براي هم ديواريم

نه پناهگاهي كه در آن

خستگي هايمان را از ياد بريم.

دست هم فاصله است

شعر هم فاصله است

جمجمه يعني ديوار

مرگ هم فاصله است.



عطا.م

11/20/2013

شعر آزادی شعر امید

پشه ای در استکان آمد فرودتا بنوشد آنچه واپس مانده بودکودکی ــ از شیطنت ــ بازی کنان ،بست با دستش دهان استکان !پشه دیگر ط...
11/09/2013

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی ــ از شیطنت ــ بازی کنان ،

بست با دستش دهان استکان !

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد.

خشک لب ، می گشت ، حیران ، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو ، راه او.

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر.

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ ،

لیک آزادی گرامی تر، عزیز.

فریدون مشیری

دختر خوشبخت...!با امیدی گرم و شادی‌بخش با نگاهی مست و رویایی دخترک افسانه می‌خواند نیمه شب در کنج تنهایی:بی‌گمان روزی ز ...
10/27/2013

دختر خوشبخت...!

با امیدی گرم و شادی‌بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می‌خواند
نیمه شب در کنج تنهایی:


بی‌گمان روزی ز راهی دور
می‌رسد شه‌زادهه‌ای مغرور
می‌خورد بر سنگ‌فرش کوچه‌های شهر
ضربه سم ستور بادپیمایش
می‌درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه‌اش از زر

سینه‌اش پنهان به زیر رشته‌هایی از در و گوهر
می‌کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را


مردمان در گوش هم آهسته می‌گویند
«آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی‌گمان شه‌زادهه‌ای والاست»


دختران سر می‌کشند از پشت روزن‌ها
گونه‌هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه‌ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق یک پندار
« شاید او خواهان من باشد»


لیک گویی دیده شه‌زاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی‌بیند
او از این گُل‌زار عطرآگین
برگ سبزی هم نمی‌چیند


همچنان آرام و بی‌تشویش
می‌رود شادان به راه خویش
می‌خورد بر سنگفرش کوچه‌های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
مقصد او ..... خانه دلدار زیبایش


مردمان از یکدیگر آهسته می‌پرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه می‌پیچد صدای در
سوی در گویی زشادی می‌گشایم پر
اوست ... آری ... اوست


« آه، ای شه‌زادهه، ای محبوب رؤیایی
نیمه شب‌ها خواب می‌دیدم که می‌آیی»
زیر لب چون کودکی آهسته می‌خندد
با نگاهی گرم و شوق‌آلود
بر نگاهم راه می‌بندد


«ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده‌ای در جام مینایی
آه، بشتاب ای لبت هم‌رنگ خون لاله خوش‌رنگ صحرایی
ره، بسی دور است
لیک در پایان این ره... قصر پر نورست»


می‌نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می‌خزم در سایه آن سینه و آغوش
می‌شوم مدهوش


بازهم آرام و بی تشویش
می‌خورد بر سنگفرش کوچه‌های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می‌درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش


می‌کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته می‌گویند

« دختر خوشبخت!... »


فروغ !

یاد من باشد از فردا صبحجور دیگر باشمبد نگویم به هوا، آب ، زمینمهربان باشم، با مردم شهرو فراموش کنم، هر چه گذشتخانه ی دل،...
06/23/2013

یاد من باشد از فردا صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی، از جنس گذشت
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......

12/31/2012

در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندين حجره،
در هر حجره چندين مرد
در زنجير...

از اين زنجيريان،
يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني
به ضرب دشنه اي کشته است.

از اين مردان،
يکي، در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خودرا،
بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد
آغشته است.

از اينان، چند کس،
در خلوت يک روز باران ريز،
بر راه ربا خواري نشسته اند
کساني، در سکوت کوچه،
از ديوار کوتاهي به روي بام جستند

کساني، نيم شب،
در گورهاي تازه،
دندان طلاي مردگان را مي شکسته اند.

من اما هيچ کس را
در شبي تاريک و توفاني نکشتم
من اما راه بر مردي ربا خواري نبستم
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم .


در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندين حجره،
در هر حجره چندين مرد در زنجير...

در اين زنجيريان هستند مرداني
که مردار زنان را دوست مي دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني
که در رويايشان هر شب زني
در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد.

من اما در زنان چيزي نمي يابم
- گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار روياهاي خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني
که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند،
با چيزي ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند،
شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست...

جرم اين است
جرم اين است

12/29/2012

وقت است ز سر لچکِ تازی بدر آرَم
برخیزم و آن تاج ِ کیانی به سر آرَم

نو ر از دل و از دیده به آفاق ببخشم
وین ظلم ِشب ِ تیره به چشم ِ سحر آرَم

دیری نکِشد موسم ِ فرخنده ِ آنروز
کز کوچ ِ ددان بر همه عالم خبر آرَم

ای دوست بده مژده که دیوان ِ بهاران
فرمود پیامی که سر از خاک در آرَم

گُل بودم و خاشاک مرا خواند سیه دل
زین بعد ز مژگان گُل ِ خاشاک بر آرَم

در گوش مرا شیرزنی گفت که زین پس
نام ِ خس و خاشاک دهم گر پسر آرَم

بستند مرا دست و ندیدند که روزی
با دستِ به زنجیر هزاران ظفر آرَم

آذر، به کلام تو قسَم کین دل و جانرا
چون هدیه به آزادی ِ نسل ِ بشر آرَم

مسعود آذر

12/19/2012

و خشونت علیه یک زن خوب که تمامی قصه غائب بود
که تمام خوب بودنمان جمع سوراخهای کاذب بود

و زنی که همیشه دوم بود و زنی که همیشه آخر بود
و زنی هم که هیچ وقت نبود طبق جبر زمانه، مادر بود

یال، یعنی تمام افتخارِ مرد! زنی از قابلَمه در میرفت
ماده شیری خلاصه در قوری1 از سرِ گازِ خسته، سر میرفت

و زنی که خواست دیده شود بین رقصی زنانه پنهان شد
جنس مرغوب چند منظوره به تکانی شبانه مهمان شد

تف شد از انحنای اندامش بغض شاعر مدام رخ میداد
«عق زدن روی باسن جنیفر»2له شدن با صدای فرخزاد

مردِ خوبِ لزج كه میلغزد زیر سقف پاره، جاذبه نیست
پرده از چهره اش كه می افتد همه می بینند حامله نیست

مرد، استاد سقط هر عقده، مرد، جزمیتی كه در خطر است
مرد، بین توالتی غمگین از تمام آبهاش هرزه تر است

و همان مخاطب احمق اشتباهم گرفته با یک «چیز»
وقتی از دردهای زن گفتم طعنه میزد که «آه»، کاسه لیس!

همه‌ی شهر پاسخم داده آدرس چشم زن چه مخفی بود
بغض کردم میان مصرع بعد، اسم «زن»، آلت دو حرفی بود

تف به تركیبِ استعاره و بغض، تف به شهری كه سقط میماند
تف به جنسی كه اول و دوم... تف به شهری كه گرگ میزاید...

حسن هادوی

10/31/2012

جای مردان سیاست بنشانید درخت
تا هوا تازه شود

سهراب سپهری

گریه کردم، چرا که زن بودمعقل و حس نه، فقط بدن بودم همه‌ی فتنه‌ها نوشته شدندگردن من، چرا که زن بودممرد دنیایی از نجابت و ...
10/25/2012

گریه کردم، چرا که زن بودم
عقل و حس نه، فقط بدن بودم

همه‌ی فتنه‌ها نوشته شدند
گردن من، چرا که زن بودم

مرد دنیایی از نجابت و من
در عوض سـکسی و خفن بودم

مردها آدم‌اند و من حوا!
مرد گلزار و من لجن بودم

علت فتنه بودم و غوغا
باعث شک و سوءظن بودم

بابت این که مرد کج نرود
همه‌ی عمر در کفن بودم

توی آغوش گرم مام وطن
زن بی‌نام و بی‌وطن بودم

یا سیاهی‌لشگری ناچیز
در سکانس بـ/ـزن بزن بودم

زن چه تنهاست بین این همه مرد
مرد تنها نبود، من... بودم

10/13/2012

آزادی صد تومان . هالو

Address

803 5th Streat
New York, NY
35126

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when شعر آزادی شعر امید posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share