ایرانیان مقیم استانبول

ایرانیان مقیم استانبول اینجا فقط واسه ایرانی هایی ساخته شده که به هر دلیلی الا?

07/02/2022

بهاره خسروی ساکن استانبول
15 سال سابقه کاری در خصوص عکاسی و فیلمبرداری
سابقه مدیریت آتلیه عکاسی عروس در ایران
دارای مدرک بین المللی عکاسی و فتوشاپ
مسلط به انگلیسی و در حال یادگیری ترکی
جویای کار در شرکتهای تبلیغاتی به عنوان عکاس و ادیتور و فیلمبرداری هستم
و یا انجام پروژه های تبلیغاتی در استانبول
برای اطلاع دقیق از رزومه میتونین به لینک
https://www.linkedin.com/in/bahar-khosravi-535324205/
مراجعه کنین یا از طریق واتساپ 05343478809 با من در تماس باشید

bahar khosravi adlı kullanıcının dünyanın en büyük profesyonel topluluğu olan LinkedIn‘deki profilini görüntüleyin. bahar khosravi adlı kişinin profilinde 3 iş ilanı bulunuyor. bahar khosravi adlı kullanıcının LinkedIn‘deki tam profili görün ve bağlantılarını ve benzer ...

26/05/2019

سلام دوستان
با عرض معذرت که یه مدتی نبودیم و کوتاهی کردیم. سعی خواهیم کرد که از این به بعد باز برای اطلاع رسانی راجع به شرایط و مراحل زندگی در ترکیه اطلاعات مفید در اختار دوستان قرار بدهیم.
از دوستانی که به همکاری بیشتر مایل هستندخواهش میشود برای اطلاعات بیشتر به مسیج خصوصی با ما مراجعه کنند.

19/06/2013

بچه‌ها خانوم حمیده قادری یکی‌ از اعضای پیج پیشنهاد دادن واسه رونق و کارایی بیشتر پیج هرکس زیر این پست کاری رو که تو استانبول انجام میده و اینکه تقریبا کجا زندگی‌ می‌کنه رو بگه تا همدیگه رو بهتر پیدا بتونیم پیدا کنیم و اگه شد قرار‌های بیرون از پیج بذاریم.

05/05/2013

مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست میکرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت.
آن زن روستایی کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت و همسرش در ازای فروش آنها مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید.
روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.
او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: راستش ما ترازویی نداریم که کره ها رو وزن کنیم ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم .

13/02/2013

دوستان: زماني‌ در بچگي باغ انار بزرگي داشتيم كه ما بچه ها خيلي دوست داشتيم،تابستونا كه گرماي شهر طاقت فرسا ميشد، براي چند هفته اي كوچ مي كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً 30 كيلومتري با شهر فاصله داشت،
اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي چند روزي ميومدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهاي بسيار خوش و خاطره انگيزي ما در اين باغ گذرونديم اما خاطره اي كه ميخوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشي نيست اما درس بزرگي شد براي من در زندگيم!
تا جايي كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود، 8 الی 9 سالم بيشتر نبود ، اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم ! بزرگترين تفريح ما در اين باغ ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت ، بعضي وقتا ميتونستي ، ساعت ها قائم شي، بدون اينكه كسي بتونه پيدات كنه ! بعد از نهار بود كه تصميم به بازي گرفتيم ، من زير يكي از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكي از كارگراي جوونتر ، در حالي كه كيسه سنگيني پر از انار در دست داشت ، نگاهي به اطرافش انداخت و وقتي كه مطمئن شد كه كسي اونجا نيست ، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند ، دهاتي‌ها اون زمان وضعشون خيلي اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي ، هم دلشون خوش بود ! با خودم گفتم ، انارهاي مارو ميدزي ! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكني ، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم ، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم ! غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن ، من هم اونجا بودم ، نوبت رسيد به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود ، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم : بابا من ديدم كه علي‌ اصغر ، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد ! جاشم ميتونم به همه نشون بدم ، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين ! پدر خدا بيامرز ما ، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسي بلند نكرده بود ، برگشت به طرف من ، نگاهي به من كرد ، همه منتظر عكس العمل پدر بودن ، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفي بزنه ، يه سيلي زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش ، من خودم به علي اصغر گفته بودم ، انارها رو اونجا چال كنه ، واسه زمستون ! بعدشم رفت پيش علي اصغر ، گفت شما ببخشش ، بچس اشتباه كرد ، پولشو بهش داد ، 20 تومان هم گذاشت روش ، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت ! من گريه كنان رفتم تو اطاق ، ديگم بيرون نيومدم !
كارگرا كه رفتن ، بابا اومد پيشم ، صورتمو بوسيد ، گفت ميخواستم ازت عذر خواهي كنم ! اما اين ، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروي كسي بازي نكني ، علي اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي مردي جلو فاميل و در و همسايه ، از كار اونم زشت تره !
شب علي اصغر اومد سرشو انداخته پايين بود و واستاده بود پشت در ، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره !
كيسه رو که بابام بازش كرد ، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه ، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...

13/02/2013

مثل عطر ریحان

ریحان خانم، سر جهازی خانم جان – مادر بزرگم- بود. به نظافت خونه می رسید و من رو تر و خشک می کرد. برام لالایی می خوند، موهام رو شونه می زد و لباس می پوشوند. لاغر و استخوانی بود و دستهاش از خَش ِ وایتکس و کار زیاد زبر بود و انگشت هاش غلغلکم می اورد. تپل و مرفه و لوس، روی شمد ولو می شدم و ریسه می رفتم و ریحان خانم به ترکی قربان صدقه ام می رفت. کودکی من، با چارقد سفید، گیس های بافته ی حنا گذاشته و شلیته وتنبان گلدارش و بوی نون قندی و دوا گلی که وقتی زمین می خوردم سر زانوهام می گذاشت گره خورده. ریحان خانم بهترین رفیق و مرهم دردهای من تا پنج سالگیم بود. وقتی پنج سالم شد اسمم رو توی اون کودکستان کوفتی با شاگرهای از خودراضی نوشتن. صبح زود من رو می گذاشتن خونه ی خانم جان و می رفتند سرِ کار، ریحان خانم بهم صبحانه می داد و دستم رو می گرفت و تا سر کوچه می برد و سوار مینی بوس سرویس کودکستان می کرد. بعد از چند روز متوجه شدم که بچه ها با انگشت ریحان خانم رو نشون میدن و به شلیته و تنبانش می خندن. برگشتم خونه و گریه کردم که دیگه نمیخوام برم کودکستان. ریحان خانم سرم را روی دامنش گذاشت و اشک هام رو پاک کرد و نصیحتم کرد که سواد یاد بگیرم تا وقتی بزرگ شدم برای خودم خانم باشم و مجبور نباشم کلفَتی کنم. این حرف را آنقدر از ته ِدل گفت که من تا امروز دارم درس می خونم، اما اوضاع روز به روز بدتر می شد. صبحها تا سوار می شدم صدای پچ پچ و خنده توی مینی بوس می پیچید و بچه ها من رو به خاطر مادر دهاتی و پیرم مسخره می کردن. چند بار سعی کردم توضیح بدم که ریحان خانم مادر من نیست اما کسی باور نکرد. آخرش خسته شدم. یک روز بعد از ظهر که برگشتم کیفم رو پرت کردم و سرش جیغ زدم که دوست ندارم صبح توی خیابون دستم رو بگیره و با من با اون لهجه ی دهاتی حرف بزنه. گوشه ی اطاق نشست و با گوشه ی چارقدش گوشه ی چشممش رو پاک کرد. مادرم که آمد التماس کنان به دامنش آویزان شدم و ماجرا رو گفتم. وقتی اشک های من رو دید قول داد که فردا مرخصی بگیره و با من بیاد تا بچه ها ببینن که مادر واقعی من ریحان خانم نیست. به اصرار من ناخن های قشنگش را لاک زد و کفش پاشنه بلند قرمزش را با آن کت و دامن شیک و کوتاه پوشید. مادرم زن زیبایی بود اما اون روز صبح که دستم را گرفت و سر کوچه ایستاد و باد گوشواره هاش رو تکون می داد به چشم کودکی من شبیه هنرپیشه های فیلم ها و زیباتر از همه ی مادرهای دنیا بود. مینی بوس رسید، مادرم من رو بوسید و در رو باز کرد، سوارم کرد و وقتی ماشین راه افتاد یک دونه از اون بوس های هالیوودی اش رو برام فوت کرد. بچه ها با چشمهای گشاد شده نگاش می کردن. وقتی روی صندلی نشستم از هیچ کس صدایی در نیومد، من اولین بازی زندگیم رو در پنج سالگی برنده شده بودم.
***
سالها گذشت و اون ماجرا فراموش شد. انقلاب شد، جنگ شد، همه چی عوض شد. خانم جان عمرش را داد به شما و ریحان خانم پیر و زمین گیر شد و برگشت خونه ی دخترش. پدرم حقوقش را تا آخرین روزی که زنده بود پرداخت. نوه اش هر ماه می اومد دم در و ماهیانه اش رو می گرفت. چند سالی از من بزرگ تر بود، جور عجیبی بود و وقتی در رو باز می کردم سرخ می شد و نگاهش را می دزدید. مادرم پول را توی پاکت می گذاشت و احوال ریحان خانم را می پرسید. چند ماه بعد، یک روز مادرم دستم را گرفت و به محله ی تنگ و تاریکی برد که بعد ها فهمیدم اسمش سرسبیل بود. وارد خانه ی محقری شدیم و کف زمین روی فرش کهنه ای نشستیم. ریحان خانم روی دشک سفید رنگی خوابیده بود.دستش را گرفتم، دستهاش هنوز هم زبر بود، اما رمقی به تن نحیفش نمانده بود. چند هفته بعد که نوه اش امد، وقتی مادرم پاکت پول را آورد، نگرفت. گفت که فقط آمده که خبررا بدهد. پیرهن مشکی پوشیده بود و چشمهاش قرمز بود. سرم رو روی چارچوب در گذاشتم و اشکم ریخت. برای اولین بار توی چشمهام نگاه کرد، بعد با دست پاچگی سرش را پایین انداخت و توی کوچه ناپدید شد. چند ماه بعد شنیدیم که توی جبهه شهید شده، وقتی شهید شد شانزده سالش هم نبود.
من هنوز گاهی خواب ریحان خانم را می بینم . توی خواب گریه می کنم و ازش میخوام که من رو ببخشه ولی ریحان خانم به من اخم می کنه و دستهای زبرش را از توی دستم بیرون می کشه. کاش اون روز، مادرم به من یاد داده بود که ارزش آدمها به آدم بودن اونهاست و زیبایی، شبیه هنر پیشه ها بودن نیست. کاش به من گفته بود که زیبایی اینه که شبیه خودت باشی، که آدم باشی؛ که بچه هایی رو تربیت کنی که در نهایت تنگدستی پاکت پول رو نگیرن، و از سرزمین شون دفاع کنن و برای ارزش هاشون بمیرن. کاش به منم یاد می دادن که از چیزهای خوب دفاع کنم ، کاش اون روز؛ توی اون مینی بوس لعنتی از پیرزنی که چارقد سفیدش بوی نون قندی و مهربونی می داد و با همه ی پینه های زِبرِ دستش، لطیف ودرستکار و شریف بود دفاع می کردم. نمی دونم، شاید اون وقت همه چی امروز جور دیگه ای بود. دیشب باز خوابش رو دیدم، با اون چارقد سفید؛ توی حیاط برف گرفته ی خونه ی خانم جان؛ دست من را گرفته بود و لبخند می زد، کاش من رو بخشیده باشد.

10/02/2013

این هم یک پیج برای اونایی که قصد خرید از اجناس ترکیه رو دارن ولی‌ زمان کافی‌ برای اومدن ندارن . اینجا شما با انواع مارک‌ها آشنا میشید و می‌تونین با فرستادن کد مورد نظر هر جنس اون رو درب منزلتون تحویل بگیرید.
http://www.facebook.com/IranianOnlineShopping

HippoMode فروشگاه اینترنتی

09/02/2013

کار در استانبول :

از لحاظ قانون در ترکیه داشتن شغل قانونی‌ برای یک خارجی‌ که شهروندیه ترکیه رو نداره، خلاف است. یعنی‌ شما نمیتونی‌ به یه بانک مراجعه کنید و تقاضای کار کنید. این قانون برای پشتیبانی‌ از شهروندان ترک به وجود اومده که خارجی‌‌ها شغل‌های موجود رو از بین نبرن و بیکاری در ترکیه افزایش پیدا کنه.

شما زمانی‌ می‌تونین در ترکیه به صورت قانونی‌ کار کنید که یا شهروند باشید و یا خودتون یک شرکت تأسیس کنید و به نوعی ایجاد شغل و گردش مالی کنید. از این لحاظ میتوانید برای گرفتن ویزای کاری هم اقدام کنید.

توجه داشته باشید که اکثر لیدر تورهای استانبول به صورت غیر قانونی‌ کار میکنند که معمولاً بیمه‌ نمیشوند.

تمامی‌ اطلاعات که داده شد ، اطلاعات شخص خود ادمین است پس اگر کسی‌ اطلاعات بیشتری دارد یا مخالف هست خوشحال میشم در قسمت کامنت اون‌ها رو ببینم.

06/02/2013

دوستان کسی‌ از قیمت طلا تو ترکیه خبر داره ؟ آیا به راحتی‌ می‌شه به ایران برد ؟ مشکله گمرکی نداره ؟

06/02/2013

یکی‌ از دوستان بطور خصوصی از من سوال کرده که آیا می‌شه از اینجا طلا خرید و به ایران برد ؟ قیمت طلا در ترکیه چقدر است ؟

Address

Istanbul

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when ایرانیان مقیم استانبول posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share