18/12/2025
#چهار مأمور پلیس سعودی جوانی را که از حمّامهای حرم نبوی، روبهروی گنبد سبزِ مقام پیامبر صلى الله عليه وسلم بیرون آمده بود، ناگهان گرفتند. آنها با پریدن روی او، دستهایش را از پشت بستند. جوان شروع کرد به التماس و دعا و گفت: «چرا مرا میگیرید؟ من نه گدا هستم و نه دزد!» و با صدای بلند فریاد میزد.
استادی مصری او را دید و در چهرهاش نگاه کرد، ناگهان فهمید که او را میشناسد. گفت: «این جوان را میشناسم.» پلیس پرسید: «از کجا و چگونه؟» مصری گفت: «او را دیدهام که با خشوع و گریه در کنار حضرت رسول صلى الله عليه وسلم سجده و نماز میخواند. او جوانی آلبانی است، حدود ۳۶ ساله، بور و دارای ریش کمپشت. به آنها گفتم: با این جوان مشکلی وجود ندارد، چه میکنید؟ جرم او چیست؟»
گفتند: «تو دخالت نکن ای مصری، این موضوع به تو ربطی ندارد.»
گفت: «مشکلتان با او چیست؟ آیا دزد است؟»
پلیس گفت: «نه. این جوان ۶ سال است که در مدینه زندگی میکند و اقامت ندارد. ما میخواهیم او را بگیریم و به آلبانی بفرستیم، اما او هر بار از ما فرار میکند و کنار حبیب صلى الله عليه وسلم پناه میگیرد؛ و ما در داخل مسجد نمیتوانیم او را بیرون کنیم. ۶ سال است که او را دنبال میکنیم و هر بار فرار میکند.»
مصری پرسید: «میخواهید با او چه کنید؟»
گفتند: «او را میگیریم، به فرودگاه میبریم و به آلبانی میفرستیم.»
جوان با گریهٔ سوزناک به آنها میگفت: «چه میشود اگر مرا رها کنید؟ نگاه کنید، من نه دزدی میکنم و نه گدایی. فقط اینجایم چون رسول الله را دوست دارم.»
اما گفتند: «نه، این قابل قبول نیست. باید تبعید شود.»
وقتی او را گرفتند و میخواستند بیرون ببرند، جوان گفت:
«لطفاً صورتم را به سمت گنبد سبز برگردانید تا چیزی به رسول الله بگویم.»
با تمسخر گفتند: «بگو! هرچه میخواهی به رسول الله بگو!»
جوان به گنبد سبز نگاه کرد و به عربیِ آموختهشده گفت:
«آیا این بود آن چیزی که بین ما توافق کرده بودیم؟!
بهخاطر تو پدر و مادرم را ترک کردم، مغازهام را بستم و به اینجا آمدم. به تو عهد دادم که همسایهات باشم. اما ببین، اینها مرا مانع میشوند ای رسولالله! چرا دخالت نمیکنی؟ یا رسول الله چرا دخالت نمیکنی؟!»
سپس ناگهان روی زمین افتاد. خود را عمداً انداخت، و پلیس فکر کرد که تظاهر میکند. او را لگد زدند و گفتند: «بلند شو ای فریبکار!»
یکی از آنها گفت: «آب بیاورید.» آب روی صورتش ریختند ولی تکان نخورد.
پلیس گفت: «شاید مُرده باشد. فوراً آمبولانس بیاورید. ما ضربهای نزدیم که باعث مرگش شود!»
آمبولانس از درِ شمارهٔ ۷ آمد. امدادگر پس از معاینهٔ نبض گفت:
«این جوان حدود یک ربع پیش فوت کرده است.»
پلیسها با دیدن این صحنه عجیب، نشستند و به گریه افتادند. پشیمان شدند و به زانوی خود میزدند و میگفتند:
«ای کاش دست و پایمان میشکست و این کار را نمیکردیم! اگر میدانستیم چقدر رسول الله را دوست دارد…»
او را با آمبولانس به بقيع بردند تا برای غسل و جنازه آماده کنند. مصری میگوید: «خودم این را دنبال کردم. گفتم اجازه دهید جنازه را من حمل کنم.» اما پلیس گفت: «نه، این بار گناهش فقط با ماست. ما این کار را میکنیم، شاید در آخرت ما را ببخشد.»
مرد مصری میگوید:
«او گفت: یا رسول الله صلی الله علیه وسلم، چرا دخالت نمیکنی؟!
رسول الله همان لحظه دخالت کرد و ملَکالموت کارش را انجام داد.»
(نقلشده)
---
اللهم ارزقنا زيارة بيتك الحرام عاجلاً غير آجلاً يا رب
اللهم مكّه ولمس الكعبة ثم سلاماً على الدنيا وما فيها
اللهم إني أتمنى سجدة على أرض مكة
خدایا زیارت خانهٔ حرمت را هرچه زودتر نصیبمان کن، پروردگارا.
خدایا مکّه و لمس کعبه… سپس سلامی بر دنیا و هرچه در آن است.
خدایا یک سجده بر خاک مکّه را آرزو میکنم.
کاپی